To download Right Click and Save as Target ...
Listen to the Alibaba Stroy online
PART 1
In a town in Persia, there lived two brothers, one named Cassim, the other Ali Baba. Their father left them scarcely any thing; and he had divided his little property equally between them, but chance determined otherwise.
در یكی از شهرهای ایران دو برادر زندگی میكردند‏‏‏‏ اسم یكی كاظم و نام دیگری علی بابا بود. پدرشان برای آنها چیزهای اندكی را باقی گذاشته بود و دارائی اندك خودش را به نحو كاملا مساوی بین آندو تقسیم كرده بود ولی بخت به گونه دیگری با آنها رفتار كرد.

Cassim married a wife who soon after became heiress to a large sum, and a warehouse full of rich goods; so that he all at once became one of the richest and most considerable merchants, and lived at his ease.
كاظم با زنی ازدواج كرد كه به زودی مبلغ بسیاری و انباری پر از اجناس گرانقیمت را به ارث برد. بنابراین او با یك چشم به هم زدن تبدیل به یكی از ثروتمندترین و قابل ملاحظه ترین تاجران شد و در راحتی زندگی میكرد.

Ali Baba on the other hand, who had married a woman as poor as himself, lived in a very wretched habitation, and had no other means to maintain his wife and children but his daily labour of cutting wood, and bringing it upon three asses, which were his whole substance, to town to sell.
از طرف دیگر علی بابا با زن دیگری كه مانند خودش فقیر بود ازدواج كرد و زندگی بسیار فلاكت باری داشت و بجز كار روزانه اش كه چوب درختان را می برید و برای فروش در شهر بر روی سه الاغ كه تمام دارائی اش بود وسیله دیگری برای ادامه زندگی زن و بچه هایش نداشت

One day, when Ali Baba was in the forest, and had just cut wood enough to load his asses, he saw at a distance a great cloud of dust, which seemed to be driven towards him: he observed it very attentively, and distinguished soon after a body of horse.
یك روز وقتی علی بابا در جنگل بود و به اندازه كافی چوب بریده بود كه بار الاغها كند در فاصله دور ابری از غبار را مشاهده كرد كه به نظر می آمد به طرف او حركت میكند. او با نهایت دقت آن را زیر نظر گرفت و پس از اندكی توانست اسبی را در آن میان ببیند.

Though there had been no rumour of robbers in that country, Ali Baba began to think that they might prove such, and without considering what might become of his asses, was resolved to save himself.
هرچند كه در آن دیار شایعه وجود راهزنان وجود نداشت ولی علی بابا با خود اندیشید كه شاید آنها راهزن باشند و بدون توجه به اینكه چه اتفاقی ممكن است برای الاغهایش بیافتد تصمیم گرفت كه خودش را از خطر برهاند.

He climbed up a large, thick tree, whose branches, at a little distance from the ground, were so close to one another that there was but little space between them. He placed himself in the middle, from whence he could see all that passed without being discovered; and the tree stood at the base of a single rock, so steep and craggy that nobody could climb up it.
او از درختی بزرگ و ضخیم بالا رفت كه شاخه هایش كه در نزدیكی زمین بود آنچنان به هم نزدیك بودند كه فقط فضای اندكی در میان آنها باقی مانده بود و او خود را در میان آنها جای داد از جائی كه همه آنهائی كه رد میشدند را میدید بدون آنكه كسی او را ببیند و درخت هم در زیر تخته سنگی بود كه آنقدر پرشیب و ناهموار بود كه كسی نمیتوانست از آن بالا رود.

The troop, who were all well mounted and armed, came to the foot of this rock, and there dismounted. Ali Baba counted forty of them, and, from their looks and equipage, was assured that they were robbers.
آن دسته كه كاملا سوار و مسلح بودند به پای آن تخته سنگ رسیدند و پیاده شدند. علی بابا 40 تا از ایشان را شمرد و از ظاهر و تجهیزات آنها مطمئن بود كه آنها راهزن هستند.

Nor was he mistaken in his opinion: for they were a troop of banditti, who, without doing any harm to the neighbourhood, robbed at a distance, and made that place their rendezvous; but what confirmed him in his opinion was, that every man unbridled his horse, tied him to some shrub, and hung about his neck a bag of corn which they brought
او در عقیده اش اشتباه نكرده بود برای اینكه آنها از راهزنانی بودند كه بدون آسیب رساندن به اهالی منطقه در فاصله ای دست به دزدی زده بودند و آن منطقه را پاتوق خود قرار داده بودند ولی چیزی كه عقیده اش را تائید میكرد این بود كه هر كدام از ایشان بند اسب را رها كرد و آن را به بوته ای بست و بر گردنش كیسه ای از ذرت كه آورده بود آویخت.

Then each of them took his saddle bag, which seemed to Ali Baba to be full of gold and silver from its weight. One, who was the most personable amongst them, and whom he took to be their captain, came with his bag on his back under the tree in which Ali Baba was concealed, and making his way through some shrubs, pronounced these words so distinctly, "Open, Sesame," that Ali Baba heard him. As soon as the captain of the robbers had uttered these words, a door opened in the rock; and after he had made all his troop enter before him, he followed them, when the door shut again of itself.
سپس هر یك از ایشان خورجینش را برداشت كه به نظر علی بابا از لحاظ وزنی كه داشتند پر از طلا و نقره بود. یكی از ایشان كه در میان آنها از شخصیت بیشتری برخوردار بود و به نظر علی بابا رئیس آنها بود با خورجینش كه بر دوشش بود به زیر درختی آمد كه علی بابا در آن مخفی شده بود و در میان تعدادی بوته به جلو رفت و كاملا شفاف كه علی بابا شنید این كلمات را تلفظ كرد: (باز شو سسمی) به محض اینكه سركرده آن راهزنان این كلمات را گفت میان صخره دری باز شد و سپس بعد از آنكه او همه آن گروه را قبل از خودش داخل نمود خودش وارد شد و در خودش بسته شد.

The robbers stayed some time within the rock, and Ali Baba, who feared that some one, or all of them together, might come out and catch him, if he should endeavour to make his escape, was obliged to sit patiently in the tree.
راهزنان اندكی در میان صخره ماندند و علی بابا كه میترسید كه اگر سعی كند كه فرار نماید یكی از ایشان یا تمامی آنها با هم بیرون

He was nevertheless tempted to get down, mount one of their horses, and lead another, driving his asses before him with all the haste he could to town; but the uncertainty of the event made him choose the safest course.
با این وجود وسوسه شد كه پائین بیاید و بر یكی از آن اسبها سوار شود و هدایت یكی دیگر از آن اسبها را هم بدست بگیرد و الاغهایش در پشت سر را با نهایت شتابی كه میتوانست به سمت شهر ببرد. نامعلوم بودن وضعیت مجبورش كرد كه امن ترین راه را انتخاب كند.

At last the door opened again, and the forty robbers came out. As the captain went in last, he came out first, and stood to see them all pass by him; when Ali Baba heard him make the door close by pronouncing these words, "Shut, Sesame." Every man went and bridled his horse, fastened his bag, and mounted again; and when the captain saw them all ready, he put himself at their head, and they returned the way they had come.
سرانجام درب باز شد و تمامی آن 40 دزد بیرون آمدند و همانطور كه رئیس ایشان آخرین نفر بود كه به درون رفت اولین نفری بود كه بیرون آمد و ایستاد تا همه را ببیند كه از جلوی او عبور میكنند. علی بابا شنید كه او با گفتن این كلمات كه (بسته شو سسمی) در را بست. همه آنها رفتند و افسار اسب را گرفتند خورجینها را محكم كردند و دوباره سوار شدند و وقتی رئیس دید همه آماده اند در جلو رفت و آنها از همان راهی كه آمده بودند باز گشتند

Ali Baba did not immediately quit his tree; for, said he to himself, they may have forgotten something and may come back again, and then I shall be taken. He followed them with his eyes as far as he could see them; and afterwards stayed a considerable time before he descended.
علی بابا بلافاصله درخت را ترك نكرد چون با خودش گفت آنها ممكن است چیزی را فراموش كرده باشند و دوباره برگردند از این رو ممكن است گرفتار شوم. او تا آنجا كه میتوانست آنها ببیند با چشمانش ایشان را تعقیب كرد و سپس قبل از پائین آمدن به مقدار زمان قابل ملاحظه ای درنگ كرد.

Remembering the words the captain of the robbers used to cause the door to open and shut, he had the curiosity to try if his pronouncing them would have the same effect. Accordingly, he went among the shrubs, and perceiving the door concealed behind them, stood before it, and said, "Open, Sesame." The door instantly flew wide open.
علی بابا درحالیكه كلماتی را كه رئیس راهزنان برای باز و بسته كردن در به كار برده بود به خاطرش سپرده بود اشتیاق بسیاری داشت كه امتحان كند آیا تلفظ آن كلمات همان اثر مشابه را دارد. از این رو به میان بوته ها رفت و دریافت كه درب در پشت بوته ها مخفی است. در مقابل آن ایستاد و گفت: (باز شو سسمی) درب بلافاصله كاملا باز شد.

Ali Baba, who expected a dark dismal cavern, was surprised to see it well lighted and spacious, in form of a vault, which received the light from an opening at the top of the rock.
علی بابا كه انتظار داشت كه غار تاریك و دلگیری را ببیند، متعجب شد كه دید كاملا روشن و جادار است. به شكل گنبد مانندی كه نوری را از یك مدخلی كه در بالای صخره وجود داشت دریافت میكرد.

He saw all sorts of provisions, rich bales of silk, stuff, brocade, and valuable carpeting, piled upon one another; gold and silver ingots in great heaps, and money in bags. The sight of all these riches made him suppose that this cave must have been occupied for ages by robbers, who had succeeded one another.
علی بابا همه نوع از تداركات را در آنجا دید؛ لنگه های گرانقیمتی از ابریشم؛ پاچه و زربافت و فرشهای گرانبها كه روی هم كپه شده بودند. شمشهای طلا و نقره در كپه های زیاد و پولهائی در كیسه ها. منظره همه این ثروتها این احتمال را نزد او تقویت كرد كه این غار باید برای سالیان سال توسط راهزنانی كه نسل به نسل آمده اند اشغال شده باشد.

Ali Baba did not stand long to consider what he should do, but went immediately into the cave, and as soon as he had entered, the door shut of itself. But this did not disturb him, because he knew the secret to open it again. He never regarded the silver, but made the best use of his time in carrying out as much of the gold coin, which was in bags, at several times, as he thought his three asses could carry.
علی بابا برای اینكه فكر كند كه چه باید بكند خیلی معطل نشد و فقط سریع به داخل غار رفت و به محض اینكه وارد شد، درب بسته شد ولی این موضوع او را پریشان نكرد چون راز اینكه آن را دوباره باز كند را میدانست. او به نقره ها اعتنائی نكرد و در عوض از زمان نهایت استفاده را كرد كه تا آنجا كه میتوانست سكه های طلا را كه در كیسه هائی بودند در چند نوبت به اندازه ای كه فكر میكرد الاغهایش میتوانند حمل كنند برداشت.

He collected his asses, which were dispersed, and when he had loaded them with the bags, laid wood over in such a manner that they could not be seen. When he had done he stood before the door, and pronouncing the words, "Shut, Sesame," the door closed after him, for it had shut of itself while he was within, but remained open while he was out. He then made the best of his way to town.
او الاغهایش را كه متفرق شده بودند گرد هم آورد و وقتی كیفها را بار آنها كرد چوبها را به گونه ای در روی آنها گذاشت كه دیده نشوند. و وقتی كارش را تمام كرد جلوی درب ایستاد و این كلمات را تلفظ كرد: (بسته شو سسمی) درب بعد از بسته شد. چون وقتی علی بابا داخل غار بود درب خودش بسته شد ولی وقتی بیرون آمد درب همچنان باز بود . او سپس برای رفتن به شهر از نهایت فرصت استفاده كرد.

When Ali Baba got home, he drove his asses into a little yard, shut the gates very carefully, threw off the wood that covered the bags, carried them into his house, and ranged them in order before his wife, who sat on a sofa.
علی بابا وقتی به خانه رسید الاغهایش را به داخل حیاط كوچكش هدایت كرد با نهایت درهایش را بست چوبهائی را كه كیفها را پوشانده بودند بیرون ریخت و آن كیفها را به داخل خانه برد و در یك ردیف در مقابل همسرش كه بر روی نیمكتی نشسته بود قرار داد.

His wife handled the bags, and finding them full of money, suspected that her husband had been robbing, insomuch that she could not help saying, "Ali Baba, have you been so unhappy as to______." "Be quiet, wife," interrupted Ali Baba, "do not frighten yourself, I am no robber, unless he may be one who steals from robbers.
همسرش دستی به كیفها زد و دید پر از پول است. آنقدر به شوهرش ظنین شد از اینكه شاید دزدی كرده باشد كه قادر به حرف زدن نبود و گفت: علی بابا یعنی آنقدر ناراحت بودی كه ... علی بابا كلامش را قطع و گفت: ساكت باش نترس من دزد نیستم فقط ممكن است كسی باشم كه از راهزنان دزدی میكند.

You will no longer entertain an ill opinion of me, when I shall tell you my good fortune." He then emptied the bags, which raised such a great heap of gold, as dazzled his wife's eyes; and when he had done, told her the whole adventure from beginning to end; and, above all, recommended her to keep it secret.
وقتی با تو در مورد شانس خوبم سخن بگویم دیگر در مورد من فكر نادرست نخواهی كرد. او سپس كیسه ها را خالی كرد كه كپه بزرگی از طلا را تشكیل داد همانطور كه چشم همسرش خیره مانده بود وقتی علی بابا كارش را تمام كرد تمام ماجرا را از اول تا آخر به او گفت و از همه مهمتر به او توصیه كرد كه این راز را نزد خود نگه دارد.

The wife, cured of her fears, rejoiced with her husband at their good fortune, and would count all the gold, piece by piece. "Wife," replied Ali Baba, "you do not know what you undertake, when you pretend to count the money; you will never have done.
همسر علی بابا از ترس بیرون آمده و به سبب این اقبال خوب با همسرش شروع با شادمانی كرد و شروع به شمردن سكه ها نمود دانه به دانه. علی بابا به او گفت: همسرم نمیدانی كه چه كاری را به عهده گرفته ای وانمود میكنی كه اینها را خواهی شمرد و هرگز نمی توانی.

PART 2
I will dig a hole, and bury it; there is no time to be lost". "You are in the right, husband," replied she; "but let us know, as nigh as possible, how much we have. I will borrow a small measure in the neighbourhood, and measure it, while you dig the hole." "What you are going to do is to no purpose, wife," said Ali Baba; "if you would take my advice, you had better let it alone, but keep the secret, and do what you please."
گودالی حفر كرده اینها را در آن دفن میكنم زمانی وجود نخواهد داشت كه آنها گم شوند و همسرش گفت: شوهرم حق با توست ولی بگذار تا آنجا كه وقت داریم بفهمیم كه چقدر پول داریم. درحالیكه تو مشغول كندن گودال هستی من از همسایه ها پیمانه ای قرض میكنم و مقدار پولها را برآورد میكنم. علی بابا گفت: كاری كه میخواهی انجام دهی بیفایده است اگر میخواهی به توصیه من عمل كنی بیخیال آن شو و فقط این راز را نزد خود نگه دار و سپس هركار كه دوست داری بكن.

Away the wife ran to her brother-in-law Cassim, who lived just by, but was not then at home; and addressing to his wife, asked her to lend her a measure for a little while. Her sister-in-law asked her, whether she would have a great or a small one? The other asked for a small one. She bade her stay a little, and she would readily fetch one.
دور از چشم علی بابا همسرش به نزد برادر شوهرش (كاظم) رفت كه در همان مجاور زندگی میكرد ولی آن موقع در خانه نبود او زن كاظم را مخاطب قرار داد و از او خواست كه برای مدت كوتاهی پیمانه اشان را به او بدهد. خواهر شوهرش از او پرسید كه پیمانه بزرگ را میخواهی یا كوچك را؟ چون فرد دیگری پیمانه كوچك را طلب كرده است. سپس به او پیشنهاد كرد كه اندكی درنگ كند تا برود و با كمال میل پیمانه ای را بیاورد.

The sister-in-law did so, but as she knew Ali Baba's poverty, she was curious to know what sort of grain his wife wanted to measure, and artfully putting some suet at the bottom of the measure, brought it to her with an excuse, that she was sorry that she had made her stay so long, but that she could not find it sooner.
خواهر شوهرش به دنبال پیمانه رفت ولی از فقر علی بابا خبر داشت از این رو كنجكاو شد بداند كه همسرش چه نوع حبوباتی را میخواهد پیمانه كند از رو ماهرانه مقداری پیه و چربی در ته پیمانه قرار داد و با عذر خواهی آن را به نزد او آورد و گفت كه متاسف است كه او را كلی معطل كرده است ولی نتوانسته بود پیمانه را زودتر پیدا كند.

Ali Baba's wife went home, set the measure upon the heap of gold, filled it and emptied it often upon the sofa, till she had done: when she was very well satisfied to find the number of measures and went to tell her husband, who had almost finished digging the hole. While Ali Baba was burying the gold, his wife, to shew her exactness and diligence to her sister-in-law, carried the measure back again, but without taking notice that a piece of gold had stuck to the bottom. "Sister," said she, giving it to her again, "you see that I have not kept your measure long; I am obliged to you for it, and return it with thanks."
همسر علی بابا به خانه رفت و پیمانه را روی كپه طلاها گذاشت. چند بار پیمانه را پر كرد و روی نیمكت خالی كرد تا كارش تمام شد و بسیار خرسند بود كه تعداد پیمانه ها را فهمیده است و رفت تا به شوهرش كه تقریبا كندن چاله را تمام كرده بود، خبر دهد در آن زمان كه علی بابا مشغول دفن كردن طلاها بود، همسرش برای اینكه دقت و پشتكار خود را به خواهر شوهرش نشان دهد ـ سریع ـ پیمانه را به آنها پس داد ولی متوجه نبود كه یك قطعه طلا به ته پیمانه چسبیده بود. همسر علی بابا درحالیكه پیمانه را پس میداد به خواهر شوهرش گفت: خواهر دیدی كه پیمانه ات را برای مدتی طولانی نزد خودم نگه نداشتم خیلی ممنوم و با عرض تشكر آن را به تو پس میدهم.

As soon as Ali Baba's wife was gone, Cassim's looked at the bottom of the measure, and was in inexpressible surprise to find a piece of gold stuck to it. Envy immediately possessed her breast. "What!" said she, "has Ali Baba gold so plentiful as to measure it? Where has that poor wretch got all this wealth? "Cassim, her husband, was not at home, but at his counting-house, which he left always in the evening. His wife waited for him, and thought the time an age; so great was her impatience to tell him the circumstance, at which she guessed he would be as much surprised as her.
به محض اینكه همسر علی بابا رفت همسر كاظم به ته پیمانه نگاه كرد و وقتی دید كه تكه طلا به ته آن چسبیده است به شكل وصف ناپذیری متعجب شد. در جا حسادت سینه اش را آكنده ساخت و گفت: چی آیا علی بابا آنقدر طلا دارد كه باید با پیمانه مقدار آنها را بداند؟ آن مرد فقیر فلك زده از كجا این همه ثروت را آورده است؟ شوهر او كاظم خانه نبود ولی در ساختمان بایگانی اسناد بود كه همیشه هنگام غروب از آنجا بیرون می آمد. همسرش منتظر او ماند و آن زمان برای او بمدت یك عمر گذشت. بیتابی او برای اینكه موضوع را به شوهرش بگوید آنقدر زیاد بود كه خیال كرد او به همین اندازه او غافلگیر خواهد شد.

He climbed up a large, thick tree, whose branches, at a little distance from the ground, were so close to one another that there was but little space between them. He placed himself in the middle, from whence he could see all that passed without being discovered; and the tree stood at the base of a single rock, so steep and craggy that nobody could climb up it.
او از درختی بزرگ و ضخیم بالا رفت كه شاخه هایش كه در نزدیكی زمین بود آنچنان به هم نزدیك بودند كه فقط فضای اندكی در میان آنها باقی مانده بود و او خود را در میان آنها جای داد از جائی كه همه آنهائی كه رد میشدند را میدید بدون آنكه كسی او را ببیند و درخت هم در زیر تخته سنگی بود كه آنقدر پرشیب و ناهموار بود كه كسی نمیتوانست از آن بالا رود.

When Cassim came home, his wife said to him, "Cassim, I know you think yourself rich, but you are much mistaken; Ali Baba is infinitely richer than you; he does not count his money but measures it." Cassim desired her to explain the riddle, which she did, by telling him the stratagem she had used to make the discovery and shewed him the piece of money, which was so old that they could not tell in what prince's reign it was coined.
وقتی كاظم به خانه آمد همسرش به او گفت: كاظم میدانم كه خودت را ثروتمند میدانی ولی كاملا در اشتباهی. علی بابا بی اندازه از تو ثروتمند تر است او اصلا نمیتواند پولهایش را بشمارد از این رو با پیمانه مقدار آنها را حساب میكند. كاظم از او خواست كه توضیح بیشتری در مورد این معما بدهد و او هم توضیح داده گفت كه چه تدبیری اندیشید كه توانست راز آنها را كشف كند و سپس آن قطعه پول را به او نشان داد كه آنقدر قدیمی و عتیقه بود كه نمیتوانستند بفهمند كه در زمان حكومت كدام شاهزاده ای سكه زده شده بود
Cassim, instead of being pleased, conceived a base envy at his brother's prosperity; he could not sleep all that night, and went to him in the morning before sun-rise. Cassim, after he had married the rich widow, had never treated Ali Baba as a brother, but neglected him. "All Baba," said he, accosting him, "you are very reserved in your affairs; you pretend to be miserably poor, and yet you measure gold." "How, brother?" replied Ali Baba; "I do not know what you mean: explain yourself." "Do not pretend ignorance," replied Cassim, shewing him the piece of gold his wife had given him. "How many of these pieces," added he, "have you? My wife found this at the bottom of the measure you borrowed yesterday."
كاظم در عوض اینكه خوشحال شود حسادت عمیقی را نسبت به ثروت برادرش به دل گرفت تمام شب را نتوانست بخوابد و فردا قبل از طلوع خورشید به نزد او رفت كاظم بعد از آنكه با بیوه ای ثروتمند ازدواج كرده بود علی بابا را به چشم یك برادر نگاه نكرده بود و نسبت به او بی توجه بود. او در حالی كه علی بابا را مخاطب ساخته بود گفت: علی بابا خیلی نسبت به كار و بارت كم حرف شده ای و وانمود میكنی كه فقیر بدبختی هستی ولی اكنون طلا ها را با پیمانه میكشی؟ علی بابا در جواب گفت: برادر چگونه؟ حرفت را نمیفهمم توضیح بده. كاظم در حالیكه تكه طلائی را كه زنش به او داده بود به علی بابا نشان می داد عرضه داشت: وانمود نكن كه نمی دانی؟ و اضافه كرد: چند عدد از اینها را داری؟ زنم این را از ته پیمانه ای كه دیروز به شما قرض داده بود پیدا كرد

By this discourse, Ali Baba perceived that Cassim and his wife, through his own wife's folly, knew what they had so much reason to conceal; but what was done could not be recalled; therefore, without shewing the least surprise or trouble, he confessed all, told his brother by what chance he had discovered this retreat of the thieves, in what place it was; and offered him part of his treasure to keep the secret. "I expect as much," replied Cassim haughtily; "but I must know exactly where this treasure is, and how I may visit it myself when I choose; otherwise I will go and inform against you, and then you will not only get no more, but will lose all you have, and I shall have a share for my information."
بر اثر این گفتگو علی بابا دریافت كه كاظم و زنش از طریق حماقت زن او فهمیدند كه چرا آنها این همه دلیل بر مخفی كاری دارند ولی آب ریخته شده را نمیتوان به دست آورد از این رو علی بابا بدون اینكه اندكی متعجب شود و یا به سختی بیافتد  تمام ماجرا را اعتراف كرد و به برادرش گفت كه چگونه از طریق شانس محل خلوت دزدان را كشف كرده بود و آنجا كجا بود سپس مقداری از طلاها را به او عرضه داشت تا این راز را به كسی نگوید. كاظم در جواب مغرورانه گفت: من هم همین قدر را میخواهم ولی اول باید دقیقا بدانم كه این گنج كجاست و اینكه چگونه هر وقت خواستم میتوانم آنجا را ببینم. در غیر این صورت از اینجا رفته و بر علیه تو تمام اطلاعات را فاش میكنم و در آن صورت نه تنها چیز بیشتری به دست نمی آوری بلكه هرچه داری را نیز از دست خواهی داد. من هم از اینكه این اطلاعات را از تو دارم میخواهم كه در ثروت با تو سهیم باشم

Ali Baba, more out of his natural good temper, than frightened by the insulting menaces of his unnatural brother, told him all he desired, and even the very words he was to use to gain admission into the cave.
علی بابا كه با آنكه خلق و خوی خوبی داشت در عوض اینكه از تهدیدهای اهانت آمیز برادر ناسرشتش بهراسد در حالیكه داشت از كوره در میرفت به او هر آنچه كه او میخواست را گفت حتی تمامی كلماتی را كه او باید استفاده میكرد تا اذن ورود به غار را داشته باشد

Cassim, who wanted no more of Ali Baba, left him, resolving to be beforehand with him, and hoping to get all the treasure to himself. He rose the next morning, long before the sun, and set out for the forest with ten mules bearing great chests, which he designed to fill; and followed the road which Ali Baba had pointed out to him.
كاظم كه دیگر چیز بیشتری از علی بابا نمیخواست او را ترك كرد در حالیكه تصمیم داشت قبل از او اقدام كند و امید داشت كه همه گنجها را برای خودش بگیرد. او صبح روز بعد در حالیكه هنوز كلی به طلوع خورشید مانده بود ‏، از خواب بیدار شد و با ده قاطر كه صندوقهای بزرگی را حمل میكردند و او تصمیم داشت كه همه را پر كند‏ ‏، راهی جنگل شد و از مسیری رفت كه علی بابا به آن اشاره كرده بود

He was not long before he reached the rock, and found out the place by the tree, and other marks which his brother had given him. When he reached the entrance of the cavern, he pronounced the words, "Open, Sesame," the door immediately opened, and when he was in, closed upon him. In examining the cave, he was in great admiration to find much more riches than he had apprehended from Ali Baba.
او فاصله زیادی تا رسیدن به تخته سنگ نداشت كه آن مكان را با نشانه آن درخت و سایر نشانه هائی كه برادرش به او داده بود پیدا كرد. او وقتی به مدخل غار رسید آن كلمات را ادا كرد ؛باز شو سسمی؛ و درب بلا فاصله باز شد و وقتی او داخل رفت پشت سرش بسته شد. هنگام بررسی غار او بسیار شگفت زده شد از اینكه به ثروتی بسیار  بیشتر از آنچه از كلام علی بابا فهمیده بود دست یافته است

He was so covetous, and greedy of wealth, that he could have spent the whole day in feasting his eyes with so much treasure, if the thought that he came to carry some away had not hindered him.
او آنچنان آزمند بود و طمع مال را داشت كه اگر این اندیشه كه او فقط آمده است تا بعضی از این اموال را ببرد، مانعش نمیشد، تمام روز را آنجا میماند و از دیدن آن  همه گنج لذت میبرد

He laid as many bags of gold as he could carry at the door of the cavern, but his thoughts were so full of the great riches he should possess, that he could not think of the necessary word to make it open, but instead of Sesame, said "Open, Barley," and was much amazed to find that the door remained fast shut. He named several sorts of grain, but still the door would not open.
تا آنجا كه قدرت داشت كیسه های طلا را حمل كرده دم درب ـ غار ـ آورد ولی فكر او آنچنان از آن ثروتهای زیادی كه او میتوانست مالك شود پر بود كه اصلا در مورد آن كلمات ضروری كه موجب باز شدن در میشد فكر نمیكرد. از این رو بجای سسمی (كه به معنی كنجد است) گفت باز شو جو و بسیار متعجب شد وقتی دید در همچنان محكم بسته باقی مانده است. او اسامی چند نوع مختلف از غلات را برد ولی درب همچنان گشوده نمیشد

Ali Baba, who expected a dark dismal cavern, was surprised to see it well lighted and spacious, in form of a vault, which received the light from an opening at the top of the rock.
علی بابا كه انتظار داشت كه غار تاریك و دلگیری را ببیند، متعجب شد كه دید كاملا روشن و جادار است. به شكل گنبد مانندی كه نوری را از یك مدخلی كه در بالای صخره وجود داشت دریافت میكرد.

Cassim had never expected such an incident, and was so alarmed at the danger he was in, that the more he endeavoured to remember the word Sesame, the more his memory was confounded, and he had as much forgotten it as if he had never heard it mentioned. He threw down the bags he had loaded himself with, and walked distractedly up and down the cave, without having the least regard to the riches that were round him.
كاظم اصلا انتظار این حادثه را نداشت و از خطری كه به آن مبتلا شده بود آنچنان وحشتزده شد كه هرچه بیشتر سعی میكرد كه كلمه سسمی را به خاطر بیاورد گیج تر میشد و آنچنان آن كلمه را فراموش كرده بود كه گویا اصلا نشنیده بود كسی به آن كلمه اشاره كرده باشد. او كیسهای طلائی را كه بر دوشش بود پائین انداخت و با پریشانی در غار بالا و پائین میرفت بدون اینكه كمترین توجهی به ثروتی كه در اطرافش بود داشته باشد

About noon the robbers chanced to visit their cave, and at some distance from it saw Cassim's mules straggling about the rock, with great chests on their backs. Alarmed at this novelty, they galloped full speed to the cave. They drove away the mules, which Cassim had neglected to fasten, and they strayed through the forest so far, that they were soon out of sight.
در حوالی ظهر دزدها مجالی یافتند كه از غار بازدید كنند و در چند قدمی غار، قاطرهای كاظم را دیدند كه با صندوقهای بزرگی كه در پشتشان بود در اطراف صخره پرسه میزدند. آنها از دیدن این صحنه نو ظهور احساس خطر كردند و چهار نعل با تمام سرعت به سمت غار رفتند. الاغهائی را كه كاظم غفلت كرده بود آنها را به جائی ببندد به كناری راندند و آنها هم در پهنه جنگل هر كدام به سمتی رفته آنقدر دور شدند كه دیگر دیده نمیشدند

The robbers never gave themselves the trouble to pursue them, being more concerned to know who they belonged to. And while some of them searched about the rock, the captain and the rest went directly to the door, with their naked sabres in their hands, and pronouncing the proper words, it opened.
دزدها به خودشان زحمت تعقیب كردن و گرفتن قاطرها را به ندادند در عوض این قضیه آنها را مشغول كرد كه آن قاطرها متعلق به كی بودند و در حالیكه تعدادی از دزدان اطراف صخره را میگشتند سركرده دزدها و ما بقی ایشان با شمشیرهای آخته مستقیما به طرف درب رفتند. كلمات صحیح را ادا كردند و درب باز شد

When Ali Baba got home, he drove his asses into a little yard, shut the gates very carefully, threw off the wood that covered the bags, carried them into his house, and ranged them in order before his wife, who sat on a sofa.
علی بابا وقتی به خانه رسید الاغهایش را به داخل حیاط كوچكش هدایت كرد با نهایت درهایش را بست چوبهائی را كه كیفها را پوشانده بودند بیرون ریخت و آن كیفها را به داخل خانه برد و در یك ردیف در مقابل همسرش كه بر روی نیمكتی نشسته بود قرار داد.

Cassim, who heard the noise of the horses' feet from the middle of the cave, never doubted of the arrival of the robbers, and his approaching death; but was resolved to make one effort to escape from them. To this end he rushed to the door, and no sooner heard the word Sesame, which he had forgotten, and saw the door open, than he ran out and threw the leader down, but could not escape the other robbers, who with their sabres soon deprived him of life.
كاظم كه صدای پای اسبها را در میان غار شنید در آمدن دزدها و مرگ زودرس خود به خودش شكی راه نداد ولی تصمیم گرفت كه برای فرار از دست ایشان یك تلاشی بكند. با این هدف به طرف درب دوید كه بلافاصله كلمه سسمی را كه فراموش كرده بود شنید و درب باز شد او سپس به بیرون دوید و سركرده دزدها را به خاك انداخت. ولی نتوانست از دست دزد دیگری كه بلافاصله او را از زندگی بی بهره كرد، فرار كند
PART 3
The first care of the robbers after this was to examine the cave. They found all the bags which Cassim had brought to the door, to be ready to load his mules, and carried them again to their places, without missing what Ali Baba had taken away before. Then holding a council, and deliberating upon this occurrence, they guessed that Cassim, when he was in, could not get out again; but could not imagine how he had entered.
بعد از این واقعه اولین مواظبتی كه دزدان میتوانستند بكنند این بود كه غار را به خوبی بگردند. آنها تمامی كیسه هائی را كه كاظم دم درب برده بود تا آماده بار كردن روی الاغهایش كند را پیدا كردند و دوباره آنها را سرجایشان گذاشتند بدون اینكه از آنچه علی بابا قبلا برده بود بوئی ببرند. آنها سپس با هم مجلسی را تشكیل دادند و در مورد این واقعه تعمق كردند. آنها حدث زدند كه كه كاظم وقتی داخل غار بود نتوانست دوباره بیرون آید ولی دیگر نتوانستند تصور كنند كه او چگونه داخل رفته بود

It came into their heads that he might have got down by the top of the cave; but the aperture by which it received light was so high, and the rock so inaccessible without, besides that nothing showed that he had done so, that they gave up this conjecture. That he came in at the door they could not believe however, unless he had the secret of making it open. In short, none of them could imagine which way he had entered; for they were all persuaded nobody knew their secret, little imagining that Ali Baba had watched them. It was a matter of the greatest importance to them to secure their riches.
این فكر به ذهنشان خطور كرد كه او ممكن است از بالای غار به داخل آمده باشد ولی آن روزنه كه نور را دریافت میكد ـنور را به داخل غار می آورد ـ بسیار بلند بود و آن صخره در بیرون بسیار دور از دسترس بود علاوه بر این علائمی كه نشان دهد او از آن بالا آمده باشد وجود نداشت از این رو آنها از این حدس صرفنظر كردند. به هر حال آنها نمیتوانستند باور كنند كه او از درب داخل آمده باشد مگر اینكه راز گشودن درب را بلد بوده باشد. كوتاه سخن آنكه هیچ یك از ایشان نتوانست بفهمد كه او چگونه داخل غار شده بود زیرا همه متقاعد بودند كه هیچ كس راز آنها را نمیداند دریغ از اینكه علی بابا ایشان را دیده است. این حادثه برای ایشان موضوعی بسیار پر اهمیت بود برای اینكه ـمواظب باشند تا ـ ثروتشان را حفظ كنند.

They agreed therefore to cut Cassim's body into four quarters, to hang two on one side and two on the other, within the door of the cave, to terrify any person who should attempt the same thing, determining not to return to the cave till the stench of the body was completely exhaled.
از این رو دزدها بر این مسئله موافقت كردند كه بدن كاظم را به چهار قطعه تقسیم كنند‏، دو قطعه را در طرفی و دو قطعه دیگر را در طرف دیگر درب غار آویزان كنند. تا افرادی كه شاید در صدد انجام عملی مشابه عمل كاظم برآیند را بترسانند. آنها تصمیم گرفتند كه به غار برنگردند تا بوی تعفن جسد او كاملا از غار بیرون رفته باشد.

They had no sooner taken this resolution than they put it in execution, and when they had nothing more to detain them, left the place of their hoards well closed. They mounted their horses, went to beat the roads again, and to attack the caravans they might meet.
آنها به محض اینكه این تصمیم را گرفتند آنرا اجرا كردند. و وقتی كه دیگر چیزی وجود نداشت كه موجب درنگ بیشتر آنها شود، مخفیگاه خود را در حالیكه دربش را كاملا بسته بودند ترك كردند. سوار اسبهایشان شدند دوباره راهی جاده ها شدند تا به كاروانهائی كه شاید در بین راه برخورد كنند حمله نمایند.

In the mean time, Cassim's wife was very uneasy when night came, and her husband was not returned. She ran to Ali Baba in alarm, and said, "I believe, brother-in-law, that you know Cassim, your brother, is gone to the forest, it is now night, and he is not returned; I am afraid some misfortune has happened to him." Ali Baba, who had expected that his brother, after what he had said, would go to the forest, had declined going himself that day, for fear of giving him any umbrage; therefore told her, without any reflection upon her husband's unhandsome behaviour, that she need not frighten herself, for that certainly Cassim would not think it proper to come into the town till the night should be pretty far advanced.
در این اثناء زن كاظم بسیار مضطرب شد وقتی دید كه شب شد و شوهرش بازنگشت. او با پریشانی نزد علی بابا رفت و گفت: برادر شوهر! فكر میكنم كه تو میدانی كه برادرت كاظم به جنگل رفته است الان هوا تاریك شده و او برنگشته است. میترسم كه بدشانسی آورده باشد. علی بابا كه انتظار این را داشت كه بعد از آنچه به برادرش گفته بود او به جنگل رفته باشد، نپذیرفت كه به جنگل برود چرا كه ترسید شاید موجب رنجش او شود. از این رو بدون آنكه نسبت به رفتار نامناسب كاظم عكس العملی نشان دهد به همسر او گفت كه لازم نیست خودش را نگران كند زیرا یقینا كاظم نمیتواند در مورد اینكه به شهر برگردد به خوبی فكر كند مگر اینكه پاسی از شب گذشته باشد.

Cassim's wife, considering how much it concerned her husband to keep the business secret, was the more easily persuaded to believe her brother-in-law. She went home again, and waited patiently till midnight. Then her fear redoubled, and her grief was the more sensible because she was forced to keep it to herself. She repented of her foolish curiosity, and cursed her desire of penetrating into the affairs of her brother and sister-in-law. She spent all the night in weeping; and as soon as it was day, went to them, telling them, by her tears, the cause of her coming.
زن كاظم در این فكر بود كه چقدر این مسئله برای شرهرش مهم بود كه این معامله را مخفی نگه نداشته، به راحتی متقاعد شد كه حرف برادر شوهرش را قبول كند. او دوباره به خانه رفت و شكیبانه تا نیمه شب در انتظار شوهرش ماند. بعد از آن اشكهایش دو برابر شد و اندوهش كاملا محسوس بود چه آنكه مجبور بود این راز را نزد خودش نگه دارد. او از كنجكاوی اخمقانه اش پیشیمان شد. و به خواسته اش از اینكه به مسائل خصوصی برادر شوهر و زن او داخل شده بود دشنام میداد. او تمام شب را گریست و به محض اینكه صبح فرا رسید به سوی آنها رفت و با اشك علت آمدنش را به آنها گفت.

Ali Baba did not wait for his sister-in-law to desire him to go to see what was become of Cassim, but departed immediately with his three asses, begging of her first to moderate her affliction.
وقتی كاظم به خانه آمد همسرش به او گفت: كاظم میدانم كه خودت را ثروتمند میدانی ولی كاملا در اشتباهی. علی بابا بی اندازه از تو ثروتمند تر است او اصلا نمیتواند پولهایش را بشمارد از این رو با پیمانه مقدار آنها را حساب میكند. كاظم از او خواست كه توضیح بیشتری در مورد این معما بدهد و او هم توضیح داده گفت كه چه تدبیری اندیشید كه توانست راز آنها را كشف كند و سپس آن قطعه پول را به او نشان داد كه آنقدر قدیمی و عتیقه بود كه نمیتوانستند بفهمند كه در زمان حكومت كدام شاهزاده ای سكه زده شده بود

He went to the forest, and when he came near the rock, having seen neither his brother nor the mules in his way, was seriously alarmed at finding some blood spilt near the door, which he took for an ill omen; but when he had pronounced the word, and the door had opened, he was struck with horror at the dismal sight of his brother's quarters.
او به جنگل رفت و وقتی نزدیك صخره رسید و در حالیكه در مسیر خود نه برادرش را دیده بود و نه الاغهایش را، با یافتن مقداری خون كه در نزدیكی درب غار پخش شده بود به شدت ترسید و آن را به فال بد گرفت. ولی وقتی كه آن كلمات را گفته و درب غار باز شده بود از دیدن صحنة ناراحت كنندة یك چهارم برادرش ـ كه به چهار قسمت تكه شده بود ـ كاملا شكه شد.

He was not long in determining how he should pay the last dues to his brother, but without adverting to the little fraternal affection he had shown for him, went into the cave, to find something to enshroud his remains, and having loaded one of his asses with them, covered them over with wood.
او در اینكه چگونه آخرین حقوق برادری را در مورد برادرش اجرا كند زیاد درنگ نكرد و بدون معطوف شدن به اندكی محبت برادرانه كه به او ابراز كرده بود، ـ سریعا ـ به داخل غار رفت تا چیزی پیدا كند و آن مقدار باقی مانده از جسد را با آن بپوشاند و سپس آنها را بر روی یكی از الاغها گذاشت و رویش را با چوب پوشانید.

Ali Baba, more out of his natural good temper, than frightened by the insulting menaces of his unnatural brother, told him all he desired, and even the very words he was to use to gain admission into the cave.
علی بابا كه با آنكه خلق و خوی خوبی داشت در عوض اینكه از تهدیدهای اهانت آمیز برادر ناسرشتش بهراسد در حالیكه داشت از كوره در میرفت به او هر آنچه كه او میخواست را گفت حتی تمامی كلماتی را كه او باید استفاده میكرد تا اذن ورود به غار را داشته باشد

The other two asses he loaded with bags of gold, covering them with wood also as before; and then bidding the door shut, came away; but was so cautious as to stop some time at the end of the forest, that he might not go into the town before night. When he came home, he drove the two asses loaded with gold into his little yard, and left the care of unloading them to his wife, while he led the other to his sister-in-law's house.
او كیسه های طلا را بر پشت دو الاغ دیگر نهاد و آنها را مانند سابق با چوب پوشاند، و سپس به درب دستور داد تا بسته شود ـ آن كلمات را خواند ـ و از آنجا كه زمانی را در انتهاء‌ جنگل درنگ كرده بود كاملا مواظب بود كه قبل از فرارسیدن شب به شهر باز نگردد. وقتی به خانه رسید دو الاغی كه حامل كیسه های طلا بودند را به داخل حیاط هدایت كرد. و مسئله خالی كرن بارشان را به همسرش سپرد در حالیكه الاغ دیگر را به سمت منزل برادر زنش برد.

Ali Baba knocked at the door, which was opened by Morgiana, an intelligent slave, fruitful in inventions to insure success in the most difficult undertakings: and Ali Baba knew her to be such.
علی بابا درب خانه را كوبید و (مورجیانا) كه كنیزی زرنگ بود درب را باز كرد. علی بابا به خوبی او را می شناخت كه در مسائل گوناگونی كه مسئولیتشان را به عهده داشت آنچنان ابداعات مفیدی از خود ارائه میداد كه موفقیتش را ثابت كند.

When he came into the court, he unloaded the ass, and taking Morgiana aside, said to her, "The first thing I ask of you is an inviolable secrecy, which you will find is necessary both for your mistress's sake and mine. Your master's body is contained in these two bundles, and our business is, to bury him as if he had died a natural death. Go, tell your mistress I want to speak with her.
وقتی علی بابا وارد حیاط شد بارهای الاغ را خالی كرد و مورجیانا را به گوشه ای كشاند و به او گفت: اولین چیزی که از تو میخواهم رازی است که باید آن را محترم بشماری _ مخفی نگه داری _ كه آنچه بدست می آوری هم برای بانویت و هم برای من مهم است. جسد ارباب تو در این دو بقچه است و کار ما این است که او را به گونه ای دفن کنیم که گویا به مرگ طبیعی مرده است. برو به بانویت بگو که من میخواهم با او صحبت کنم .

Morgiana went to her mistress, and Ali Baba followed her. "Well, brother," said she, with great impatience, "what news do you bring me of my husband? I perceive no comfort in your countenance." "Sister," answered Ali Baba, "I cannot satisfy your inquiries unless you hear my story from the beginning to the end, without speaking a word; for it is of as great importance to you as to me to keep what has happened secret."
مورجیانا نزد بانویش رفت و علی بابا هم به دنبال او به راه افتاد. (همسر کاظم) با بی صبری بسیار به علی بابا گفت: خوب برادر ! از شوهرم چه خبری برایم آورده ای. علی بابا در جواب گفت: خواهر من در چهرۀ تو اثری از آسایش نمیبینم. در مورد سوالی که کردی من نمیتوانم راضی ات کنم _ یعنی آنچه میخواهی را تمام و کمال به تو بگویم _ مگر آنکه تمام قضیه را از اول تا آخر از من بشنوی بدون اینکه حتی یک کلمه سخن بگوئی. برای اینکه این به همان اندازه که برای من اهمیت دارد برای تو هم مهم است که این قضیه ای را که اتفاق افتاده است مخفی نگه داری.

"Alas!" said she, "this preamble lets me know that my husband is not to be found; but at the same time I know the necessity of the secrecy you require, and I must constrain myself: say on, I will hear you."
او گفت: وای ! این مقدمه من را بر این داشت که بدانم که شوهرم پیدا نشده است و به هر حال الان ضرورت رازداری ای که از من تقاضا داری را میدانم و خودم را نگه میدارم _تا به کسی نگویم _ به سخن ادامه بده، من به تو گوش فرا خواهم داد.

Ali Baba then detailed the incidents of his journey, till he came to the finding of Cassim's body. "Now," said he, "sister, I have something to relate which will afflict you the more, because it is perhaps what you so little expect; but it cannot now be remedied; if my endeavours can comfort you, I offer to put that which God hath sent me to what you have, and marry you: assuring you that my wife will not be jealous, and that we shall live happily together. If this proposal is agreeable to you, we must think of acting so as that my brother should appear to have died a natural death. I think you may leave the management of the business to Morgiana, and I will undertake all that lies in my power for your consolation."
علی بابا سپس جزئیات حادثۀ سفرش را بازگو کرد تا اینکه به آنجا رسید که جسد کاظم را یافت و سپس گفت: خواهر اکنون باید چیزی را بگویم که تو را بیشتر پریشان خواهد کرد زیرا شاید این همان چیزی باشد که تو هم کمی انتظارش را داری ولی الان قابل چاره نیست. اگر کوشش من میتواند مایه تسلی تو شود، پیشنهاد میکنم که آنچه خدا به من داده است را با آنچه خودت داری ضمیمه کن و با من ازدواج کن و من تو را مطمئن میسازم که همسر من حسودی نخواهد کرد و ما با خوشحالی با هم زندگی خواهیم کرد. اگر این پیشنهاد برای تو قابل موافقت است ما باید در مورد اینکه به گونه ای عمل کنیم که به نظر برسد برادر من به مرگ طبیعی مرده است، فکر کنیم. و من برای تسلی تو همه این دروغها را به عهده میگیریم.

What could Cassim's widow do better than accept of this proposal? For though her first husband had left behind him a plentiful substance, his brother was now much richer, and by the discovery of this treasure might be still more so. Instead, therefore, of rejecting the offer, she regarded it as the sure means of comfort; and drying up her tears, which had begun to flow abundantly, and suppressing the outcries usual with women, who have lost their husbands, showed Ali Baba that she approved of his proposal.
بیوۀ کاظم بجز قبول پیشنهاد علی بابا چه کار بهتری میتوانست انجام دهد؟ برای اینکه همسر اول او پس از مرگش کلی مال و منال از خود بجا گذاشت و حالا برادر همسرش کلی ثروتمند تر است و تازه با کشف این گنج همچنان ثروتمند تر میشود. از این رو همسر کاظم در عوض، بجای رد کردن آن پیشنهاد، به آن به دیدۀ وسیله ای مطمئن برای ایجاد راحتی نگاه کرد و اشکهایش را پاک کرد، همان اشکهائی که به مقدار زیادی از چشمانش سرازیر شده بود و شیونهائی که نزد زنانی که شوهرهایشان را از دست داده اند متداول است را فرو می نشاند. _ این حالت او _ به علی بابا نشان داد که او پیشنهاد علی بابا را قبول کرده است.

Ali Baba left the widow, recommended to Morgiana to act her part well, and then returned home with his ass. Morgiana went out at the same time to an apothecary, and asked for a sort of lozenges, which he prepared, and were very efficacious in the most dangerous disorders.
علی بابا از نزد بیوۀ برادرش بیرون آمد و به (مارجیانا) توصیه کرد که نقشش را خوب ایفاء کند و سپس با الاغهایش به خانه برگشت. (مارجیانا) همان موقع نزد یک دارو ساز رفت و تقاضای تعدادی از یک نوع قرص لوزی شکل نمود که دارو ساز آماده کرد و برای درمان اختلالات _روحی یا جسمی _ خیلی خطرناک، بسیار موثر بود.