اسفند۵
۲۹ اسفند ۱۳۸۹ و حس خوشحالی عجیبی دارم … !
بعد از ۲۱ ماه بلاخره خدمت سربازی تمام شد و همین الان کارت پایان خدمتم رو گرفتم …
چند روز پیش یه پست توی وبلاک شایان شلیله خوندم، خیلی روم تاثیر گذاشت.
سال ۱۳۸۹ گذشت. کلی اتفاق خوب ریز و درشت افتاد.
اما چیزی که میدونم اینه که سال ۱۳۹۰ متفاوت ترین سال تمام عمرم خواهد بود و آرزو میکنم برای شما هم همینطور باشه.
منتظر اتفاقات کم نظیر در دوود! کلاب باشید …

فقط خوشحالم
دوستون دارم زیاد
فرزاد
دی۷

بچه ها بزرگ می شوند
بزرگان پیر
پیران سالخورده
و سالخوردگان می میرند
من کجای این حلقه نشسته ام
نظاره می کنم
میمیرم
شاید زندگی همین مردن باشد
فرزاد ۸۹/۱۰/۵ درگذشت بی بی
دی۱۸
سلام به دوستان صمیمی و همیشگی الکیدو
خوب می دانیم که شما هم مثل ما از اتفاقات اخیر در مورد الکیدو خوشحال نیستید
بصورت خلاصه باید بگوییم که
پس از فیلتر شدن سایت و تلاش برای رفع آن (که موفقیت آمیز بود) الکیدو به شدت مورد حمله هکرهای عزیزی قرار گرفت که از اوج گرفتنالکیدو خوشحال نمی شوند!
یک هفته پس از اینکه آسیب های وارد شده به الکیدو را ترمیم کردیم،
شرکتی که به ما خدمات سرور و هاستینگ ارایه میکرد، یک شبه و بدون هیچ دلیلی به سرویس دهی خود خاتمه داد
لینک خبر موجود در سایت هاست دی ال : http://hostdl.com/?cat=news&item=detail&newsid=17
ظرف هفته گذشته چندین بار با شرکت های خارجی برای دریافت سرور مطمن مذاکره کردیم که متاسفانه بعد از به هدر رفتن زمان ، اعلام میکردند که چون شما ایرانی هستید به شما سرویس نخواهیم داد! متن کامل مکاتبات بزودی در اخبار الکیدو قابل رویت خواهد بود.
بعد از ۲ هفته بالاخره موفق شدیم از یک شرکت خارجی سرویس تهیه کنیم که دقیقا در شب یلدا سرویس ما را قطع و پس از تماس های مکرر اعلام کردند که چون ایرانی هستید نمیتوانیم بگذاریم از خدمات ما استفاده کنید!
خلاصه داستان این است که الکیدوی الان نه فقط برای شما، بلکه برای ما هم جز جدا نشدنی زندگی مجازیست ….
برای ما که بدون هیچگونه پشتیبانی و کاملا با علاقه و هزینه شخصی آنرا بوجود آوردیم ….
در تلاشیم تا طی ۲ روز آینده الکیدو برای همیشه برقرار باشد ….
از همراهی شما صمیمانه سپاسگزاریم و صبوری شما را ارج می نهیم
فرزاد نجاریان – مازیار مقصودی ۸۹/۱۰/۱
درصورت تمایل میتوانید با ایمیل fz_nn @ yahoo مکاتبه نمایید.
آذر۳

نگاهم را می دزدم
و تا آخرین شمارش ستاره ها خواب می بینم
خواب کلاغی که سیب به دست با من می خندد
و من بی درنگ اوج می گیرم .. عمیق
با من که می مانی
افکارم گس نمی شود
و دستهایم هوای کوچ به سر نمی زند
اما
با من ن ی س ت ی
چه می شود کرد …
آذر۸۱
روزی که ایده ایجاد الکیدو توی ذهنمون شکل گرفت، فکر نمیکردیم انقدر طرفدار داشته باشه.
از این که توی این چند ماه دوستانی با ارزشی پیدا کردم خیلی خوشحالم.
بعد از مشکلات زیادی که این چند روزه باهاش درگیر بودیم ، انشاالله شنبه ۸۹/۹/۱۲ ورژن جدید الکیدو رو نمایی میشه.
از تمام شما عزیزان که منتظر الکیدو می مونید صمیمانه تشکر میکنم
دوستون دارم زیاد
فرزاد
لطفا نظراتتون رو برام بنویسید
آبان۵
مادرم میگفت عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب؛
هزار شب است پشیمانم که چرا یک شب عاشقی نکرده ام
دکتر شریعتی
آبان۱۳
دل تنگت شده ام ها را، عاشقت هستم ها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم برایت تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش …
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد، اگر نگاهش را دوست داشتی …
توی رقص اگر پابهپایت آمد، اگر هوایت را داشت، اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند …
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود، اگر استدلالی کرد که تکانت داد …
در سفر اگر شوخ بود، اگر مدام به خندهات انداخت، اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد …
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی …
برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی …
یک چقدر زیبایی …
یک با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند! متهمت میکنند به هیزی…
به مخزنی
به بی جنبگی
به سوء استفاده از اعتماد آدمها!
به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود …
آن وقت حال امروز تو را میفهمند … بدون اینکه تو را به یاد بیاورند!
بی اختیار این گفته دکتر شریعتی در ذهنم روان شد …
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن …
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد …
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند …
خرداد۴
احساس درماندگی می کرد.
عضلاتش منقبض شده بود.
تاب راه رفتن نداشت.
تمام این مهمانی برای او ترتیب داده شده بود.
نگاهی به جمعیت انداخت.
هیچ وقت تصور نمی کرد که چشمان شاد مادرش را در این شرایط با شرمندگی و سرخوردگی ببیند.
چاره ای نداشت.
با یک نگاه طولانی و دقیق تمام سالن را گشت.
پیدا نکرد.
درماندگی عجیبی بر او چیره شد.
در یک لحظه تصمیمی گرفت.
کاری را انجام داد که از نظر او شاید کمتر کسی در آن شرایط انجام می داد.
خودش را به وسط جمعیت مهمانان رساند.
دستمال کاغدی کثیف را در گوشه ای که ممکن بود همه ببینند انداخت.
ناگهان دنیا آرام شد.
دیگر از آن همه نگرانی خبری نبود.
شانه هایش را از سر رضایت بالا انداخت.
لبخندی زد و رفت تا دوباره با پسر عمویش بازی کند.
امشب جشن تولد ۳ سالگی او بود.
۸۸/۱۱/۳
۱ بامداد
تهران، نگهبانی خجیر
آبان۳۰

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم…
اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم…
اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم…
اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم.
وقتی که بچه بودم هر شب دعا میکردم که خدا یک دوچرخه به من بدهد. بعد فهمیدم که اینطوری فایده ندارد. پس یک دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدا مرا ببخشد.
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است!
نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن…
دکتر شریعتی
شهریور۲۵

دلتنگ کودکیم شدم؛ زمانیکه روزگارم در یک توپ پلاستیکی خلاصه می شد. زندگی را هر بار در مسیر مدرسه به خانه و اشتیاق برای رسیدن به مادرم می دیدم. وقتی دعا می کردم، پدرم از شیطنت هایم با خبر و عصبانی نمی شد. هیچ لذتی بالاتر از این نبود که او را با یک اسباب بازی جدید و یک جعبه بستنی ببینم!
دلم فراتر رفت. دلتنگ نوجوانیم شدم؛ زمانیکه روزگارم در زنگ آخر مدرسه و انتظار در خیابان برای دیدن او در سرویس مدرسه اش خلاصه می شد. زندگی را هر پنجشنبه شب در باشگاه هنگام رویش موهای جدید بر بدنم می دیدم. خدا به من گوش می داد. حتی در شب های امتحان. هیچ لذتی بالاتر از دیدن مخفیانه فیلم پورنو در یک روز مهمانی نبود.
دلتنگ جوانیم شدم؛ زمانیکه سیگار به دست در کوچه پس کوچه های نمناکِ شهرِ دود و دیوار، بی هدف پرسه می زدم و پاییز را به زمستان تحویل می دادم. روزگارم در عشق به او خلاصه می شد. زندگی را هر بار در خلوت تنگ و تاریک سینما همراه با نفس های بریده بریده ی از روی رضایتش می دیدم. هیچ لذتی بالاتر ار پیدا کردن مکانی بدون تماشاچی برای اجرام پانتومیم عاشقانه ام با او نبود. خدا را کمتر می دیدم.
دلتنگ میان سالیم شدم. زمانیکه روزگارم را خودم تعریف نکردم. دو لقب به من داده شد، همسر و پدر. از روی اجبار پذیرفتم و تقلب نکردم. زندگی را در سرخوشی شراب و سیگار بعد از آن می دیدم. هیچ لذتی بالاتر از این نبود که دخترکی طناز و ناز با لبخندی شیطنت آمیز به من یادآوری کند که هنوز می توانم!
پیر شدم، دلتنگ کودکیم شدم، دلتنگ مادرم شدم …
۸۸/۵/۱۳
ساعت ۲۳:۰۰
پادگان نیرو هوایی

