۱۲
خرداد
۴

احساس درماندگی می کرد.

عضلاتش منقبض شده بود.

تاب راه رفتن نداشت.

تمام این مهمانی برای او ترتیب داده شده بود.

نگاهی به جمعیت انداخت.

هیچ وقت تصور نمی کرد که چشمان شاد مادرش را در این شرایط با شرمندگی و سرخوردگی ببیند.

چاره ای نداشت.

با یک نگاه طولانی و دقیق تمام سالن را گشت.

پیدا نکرد.

درماندگی عجیبی بر او چیره شد.

در یک لحظه تصمیمی گرفت.

کاری را انجام داد که از نظر او شاید کمتر کسی در آن شرایط انجام می داد.

خودش را به وسط جمعیت مهمانان رساند.

دستمال کاغدی کثیف را در گوشه ای که ممکن بود همه ببینند انداخت.

ناگهان دنیا آرام شد.

دیگر از آن همه نگرانی خبری نبود.

شانه هایش را از سر رضایت بالا انداخت.

لبخندی زد و رفت تا دوباره با پسر عمویش بازی کند.

امشب جشن تولد ۳ سالگی او بود.

۸۸/۱۱/۳

۱ بامداد

تهران، نگهبانی خجیر